تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب ابر ادامه
پنجشنبه 12 فروردین 1395  03:53 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

این اولین نوروز من بود که بدون دغدغه ی درس و کنکور و پایان نامه گذشت. برمیگردم و می بینم 18 سال رو مداوم در همین خط ادامه دادم. اگر فاصله ی یک سال بین لیسانس تا فوق رو در نظر نگیریم، تقریبا بی وقفه داشتم درسم میخوندم. بی وقفه. و این حالت که دیگه چیزی برای نگرانی حداقل در اون سطح وجود نداره برام تا حدودی عجبیه. از اون عجیبتر موندنم توی خونست. به نحویکه دارم با مبل و صندلی یکی میشم. میترسم از این تنبلی و اینکه نتونم مثل قبل باشم. من یاد گرفتم که بدوم. من با این ذهنیت بزرگ شدم که همیشه در حال حرکت باشم و الان چیزی که خیلی پر رنگ دارم تجربه میکنم کندی و کرختیه. شاید تجربه ی بدی هم نباشه. از این لحاظ میگم چون قبلا باورش نداشتم. اما الان که اجبارگونه در این شرایط هستم وادار به پذیرفتنش شدم. 
گرینه ی کار کردن که قبلا برام خیلی ملموس و در دسترس بود با بازیهایی که پیش اومد حالا به یک امر محال تبدیل شده. نه پارتی، نه معرف، نه یه استاد دست به خیر که حاضر شه جایی معرفی کنه. خودمم و حوضم. امیدهای واهی که حالا مثلا حرف زدن با این و اون میتونه اثرگذار باشه یا نه؟ و در آخر همشون میرسن به گزینه هایی نظیر شرایط بد اقتصادی شرکت یا اینکه اگر پروژه دستمون بیاد خبرتون میکنیم. فعلا داریم کار معماری انجام میدیم و شما هم که شهرساز هستین و طبعا میخواین کار شهرسازی بکنین.
میرم به سال پیش ایام نوروز و بعدش. کاملا فِرِش و سرحال از خوشی ایام. در کنارش هم پر شور دنبال پایان نامه. با این سودا که به به چه قمر در عقربی بشه این کار.بعله. نشد که بشه. یعنی کار من جواب داد. اما خورد به اختلاف سلیقه با داور به همراه سگ محلی راهنما. اضافه کنین نیامدن استاد راهنمای اصلی به جلسه. اونجور که خودش میگه" به دلیل فراموشی" علیرغم اینکه روز قبل هم من و هم منشی گروه بهش خبر داده بودیم. همچین فکریم از گردش ایام و بازیهایی که برای ما در آستین داره. از جو فروشان گندم نما که کم کم واقعیتشون معلوم شد. میتونم بگم حالا دیگه تقریبا چیزی متحیرم نمیکنه و توقع هر چیزی از هر کسی دارم. میگم تقریبا که یه دفعه یه خرق عادت دیگه رخ نده فقط برای اثبات نسبی بودن زندگی به من. 
حالا با خیال راحت سازمو میزنم. کتابمو میخونم. پیاده رویمو میرم. از کسی هم توقعی ندارم. خودم رو هم مجبور به تحمل حداقل 4-5 ساعت انتظار پشت در یک استاد بیسواد اما متوقع نمیبینم. خیلی خوبه از این لحاظ. نمیگم شادمو شنگول. ولی خداییش این آرامش الانم رو هزار سال نمیتونم با چیز دیگه ای عوض کنم. اینکه مثلا 1 در میلیارد دکتر میومدو منو میبرد شرکت خودش در ادامش میشد ادامه ی حمالی من نه تنها در شرکت که باید کل کتابشم من مینوشتم، به جای یه مقاله احتمالا 3 تا مقاله درمیاوردم و بیگاریهای دیگه که در نطفه خفه شدند. 
همه چیز در اوج عادی بودن ادامه پیدا کرده. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده در ابتدا و آغاز جشن بیست و شش سالگی من. اما این بار من فقط به خاطر همین آروم گرفتنم راضیم. فکر میکنم خوب شد از گروه یک سری آدم شارلـ.ـاتان بیرون اومدم.. نباید به هر قیمتی یک کارو، یک اشتباهو، ادامه داد. ماجرای فیل سفیده که محمدرضا شعبانعلی توی سایتش به خوبی توضیح داده در موردش. 
میپذیرم شرایطمو. میدونم همه ی اینها انتخاب خودم بوده و دوست دارم باز هم صبر کنم. شاید چون این تنها کاره. شاید هم چون بیشتر به تعادل میرسم اینطوری. نمیخوام زخمی از این قضیه وارد داستانهای دیگه بشم. 


نظرات()