جمعه 5 شهریور 1395  10:59 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،) توسط: فر ناز

شاید یه روز پشیمون شدم. شاید فکر کردم که اشتباه از من بوده. که باید جور دیگه ای رفتار میکردم. حرفایی میزدم که نزدم و بالعکس به سری چیزا رو نگفتم. اما در عوض امروز، روزیه که پیش خودم میگم آدمها هر چقدر هم که بچه بازی دربیارن و یک درصدی در رفتارهاشون ناخودآگاه اشتباهاتی داشته باشن اما نهایتا میدونن که چه چیزی میخوان و چه چیزی نمیخوان. حالا شاید خیلی واضح و روشن نیان بگن اما تو دلشون اینو میدونن. کسی که از اول نمیجنگه و سسته یعنی حتما خیلی از ته دلش چیزی رو نخواسته. مگه نه؟ من اینطوری فکر میکنم. میدونم ممکنه عوامل دیگه ای هم باشه. اما ترجیح میدم تو اینجور شرایط خودمو به کسی تحمیل نکنم. به هر حال هر دو طرف، هر دو دوست، همکار یا حالا هر ... انقدر بزرگن که بدون پادرمیونی کسی و یا توضیح و توجیه یکسری مطالب بتونن مکشلو حل کنن. اما وقتی قضیه هنوز به قوت خودش باقیه و تصور بر اینه که با حرف نزدن در موردش حل شده، پس بهتره خودتو قاطی نکنی. اگر این صمیمیت براش مهم بود حتمن یه کاری میکرد. حداقل یه حرف خوب. ته تهش این بود که خوب و محترمانه خداحافظی کنه. اتفاقن این از سادگی آدماس که خودشونو انقدر راحت لو میدن. اگر آدم با سیاستی بود هیچوقت به اینجا ختم نمیشد و خیلی طول میکشید تا از بازیهاش سر دربیارم.
اینم نعمتیه. دلمو خوش میکنم به همین. که این بار از شدت بچه بازی اینطوری شد. لا اقل دردش کمتره.


نظرات()   
   
چهارشنبه 30 دی 1394  10:14 ب.ظ
نوع مطلب: (خلقیات من ،) توسط: فر ناز

من یک کوالای کوچیکم. در کل روز فقط میتونم چن تا شاخه از یه درختو بالا یا پایین برم. نهایتش همینه. خستم. خوابم میاد. چاقم. خب همه که مثل هم نیستن. بعد حالا فکر کنین من بخوام برم سر کار اونم خارج از شهر  خب طبیعیه که عطاشو به لقاش ببخشم. به آرامشم احتیاج دارم فعلن. من برم یه چن تا برگ بخورم یه خورده بخوایم خستگی تایپ این چن خط از تنم درآد 

این منم >>>>


نظرات()