جمعه 22 اردیبهشت 1396  08:43 ب.ظ
نوع مطلب: (ویرایش نشده ،خلقیات من ،) توسط: فر ناز

هر چقدر هم که بگم برام مهم نیست اما خودم که میدونم ته دلم چیه. مهمتر از همه اینکه خودمو نمیتونم گول بزنم. نه. نمیتونم. اما چیزی نشون نمیدم. میخندم. با بقیه همراه میشم. تو جمعها با بچه ها هستم. حالا هی تو بگو چرا تو فکری؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ بعد من بگم نه بابا چیزی نیست. واقعن چیزی نیست؟ من که میدونم. من که تا ته خطو رفتم. فقط بقیه نباید بدونن. 
.
.
.
دوست دارم به خودم اینجوری بگم که به ما واقعن زندگی کردن درست رو یاد ندادن. ما مهارتهاشو نداریم. فقط بلدیم کتاب بزاریم جلومون درس بخونیم. بعد از درس هم فکر میکنیم مراحل بعدی به ترتیب کار و ازدواجه. هممونو تو یه کارخونه قالب زدن. از یه خط تولید بیرون اومدیم. جور دیگه ای بلد نیستیم فکر کنیم. به هر لعنت و نفرینی هم که بیایم و خودمونو به شیوه ی دیگه ای خو بدیم اطرافیان نمیزارن. کافیه یه دور همی یا مهمونی باشه. تا تمام تصمیمهای مهم زندگیت در وسط جمع به اشتراک گذاشته باشه تا شاید صغری خانم با سابقه ی 6 شکم زاییدن بتونه تصمیمی بهتر از اونی که خودت واسه خودت گرفتی برات بگیره.
.
.
.
یه موقعهایی از زن بودنم بیزار میشم.
ای کاش حالم زودتر خوب شه. من نقطه قوت بزرگم امیدوار بودنمه. و موقعهایی که اینطوریم حتی خودمم حوصله ی خودمو ندارم.


نظرات()