تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب ابر شاعرانگی
جمعه 11 اردیبهشت 1394  09:34 ب.ظ
نوع مطلب: (دل نوشته ،) توسط: فر ناز

در بندر آبی چشمانت

باران رنگهای آهنگین می‌وزد

خورشید و بادبانهای خیره کننده

سفر خود را در بی نهایت تصویر می‌کنند.

در بندر آبی چشمانت

پنجره‌ای گشوده به دریا

و پرنده‌هایی در دوردست

به جست و جوی سرزمینهای بدنیا نیامده.

در بندر آبی چشمانت

برف در تابستان می‌آید

کشتی‌هایی با بار فیروزه که دریا را در خود غرقه می‌سازند بی آنکه خود غرق شوند.

در بندر آبی چشمانت، بر صخره‌های پراکنده می‌دوم چون کودکی

عطر دریا را به درون می‌کشم و خسته باز می‌گردم چون پرنده‌ای

در بندر آبی چشمانت سنگها آواز شبانه می‌خوانند

در کتاب بسته‌ی چشمانت چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟

ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم، ای کاش قایقی داشتم

تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت بادبان بر افرازم.

نزار قبانی


نظرات()   
   
چهارشنبه 13 اسفند 1393  01:03 ق.ظ
توسط: فر ناز

دستهایت برای من
عشقت برای من
همه بود و نبودت برای من
افسوس، دیر فهمیدم که چه فاصله هایی میان من و توست
مگر قرار نبود همه واژه ها را برداریم و در بزم سکوت
فقط من باشم و چشمان تو؟
چه شد که علفهای هرز فاصله ما را از هم جدا کرد؟
آه، عشقم!
فراموشم شد ...
عشقی که بود و دیگر نیست! شاید بهتر باشد اینگونه خطابت کنم
حالا که تو رفته ای و من در اینجا مانده ام
بازی چشمها و لبخندت با من هنوز در یادم است
می دانی؟
سفر درازی در پیش است اما مسیرهایمان با هم یکی نیست
در این مسیر
گهگاهی
مرا به خاطر آور
سفرت به سلامت ای مسافر غریب.


نظرات()   
   
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393  12:21 ق.ظ
توسط: فر ناز

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 فروردین 1394
نظرات()