تبلیغات
فرناز نوشت - مطالب ابر هنرهای زیبا
سه شنبه 25 اسفند 1394  03:04 ب.ظ
نوع مطلب: (اتفاق مهم ،عشق یعنی تو ،) توسط: فر ناز

نزدیکای آخر سال، همش با خودم مرور میکنم. از سالی که گذشت و از اتفاقات ریز و درشتش. اگر عمری بود و دستم به قلم رفت اینبار به جای نوشتن در کتاب و دفترچه های گل گلی که هیچ وقت به دست بنی بشری برای خواندن نمیرسد همینجا مینویسمش. هرچند بعید میدانم که اینجا هم با دفترم خیلی فرقی داشته باشد. 
---------------------------------------------------------------------------------
از این حرفها که بگذریم میرسیم به جشن سال نوی هنرهای جان. هنرهای زیبای خودم. سال پیش کمی زودتر جشن برگزار شده بود و من خبر نشدم. ولی امسال هم از سال پایینیها و هم یکی از بچه ها بهم خبر داد. مثل همیشه بچه ها، دانشکده رو کلی خوشگلسازی کرده بودن و برنامه های مختلفی داشتیم. اول یک دور، دور حیاط وسط دانشکده زدیم در حالیکه 3 تا از بچه های موسیقی این آهنگ رسیدن نوروز رو با ساز زدن. بعد رفتیم داخل سالن آوینی. چند تا دیگه از بچه ها موسیقی اجرا کردن و یک مقدار هم سیاه بازی بود. آخر سر هم بیرون سالن همین برنامه ی سیاه بازی ادامه پیدا کرد. در کل من هر سال به خاطر حس نوستالژیکی که به فضا دارم میرم. تقریبا اوایل برنامه هیچ کدوم از بچه ها آشنا نبودن و من تنها نشسته بودم. تا اینکه از بچه های سال پایینی دو نفری آشنا دیدم و بعدتر هم چند نفر از همکلاسیهای قدیم. 


آرزوهای بچه ها در سال 95 

همیشه وقتی یکسری از بچه ها رو چند ماه، یا حالا بعضی مواقع سال، نمیبینیم حتمن موضوع و اتفاق هیجان انگیزی هست که بیانش ما رو برای مدتی از این زندگی روزمره دور کنه. چند ماه پیش همین برنامه رو با ازدواج ناگهانی خانم ح. با یکی از اساتید داشتیم و این بار هم شین اومده بود. جالب بود برام که چرا داره انقدر رمزی حرف میزنه. هی میگفت بریم بچریم شیر بدوشیم. منم فکر کردم مسخره بازیه گفتم خب کجا میری بهتر از اینجا؟ تو حیاط دانشکده با هم میچریم :)) بعد کم کم معلوم شد که بحث نی نی دار شدن خانومه! یعنی من فکم خورد زمین. اصلا فکر نمیکردم انقد زود بچه دار شن. عالی بود. عکس بچه رو هم دیدم. خیلی خوب بود. اصلا دیروز یه حال عجیبی شدم. به این فکر کردم که من یک سال گذشته ام چه جوری طی شد و شین تو این مدت چیکار میکرده. نمیدونم بگم افسردگی، بگم چی. اما ته دلم تکون خورد. من با این ادعا دوست پسرشم ندارم اونوقت دوستم داشت سریعتر از ما جدا میشد که بره به بچش برسه. هووم. حسرتش رو نمیخورم و حتی حسودی هم نمیکنم. امیدوارم در کنار همسرش و بچش خوشبخت باشن. اما فکر میکنم برای من چرا اتفاق نمیفته؟ یعنی هنوز زوده؟ نکنه من خیلی سختگیرم؟ نکنه از یه چیزایی باید بگذرم؟ بعد به اینجا که میرسه به این فکر میکنم که مغز من چرا دگمه ی turn off نداره واقعن؟ 


نظرات()